تبلیغات
ستاره ها
ستاره ها
همیشه انطور باشیم ک هرگاه ب گذشته مینگریم افسوس نخوریم
قالب وبلاگ
سیلام گلم خوفی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عیدت مبارک امیدوارم سال خوبی رو داشته باشی عزیزم

دیشب داشتم بادختر عمه م خاطراتمون تعریف میکردیم و میخندیدیم البته وقتی یادم میاد

از بیشتراشون خجالت میکشم اما بازم واسم شیرینن چون چرخ روزگار چرخیده و خیلی چیزارو عوض کرده

هی روزگار چقد زودمیگذری .......

اون وقتا ک بچه بودم چون نوه اول پسری بودم و غیر از من نی نی تو خونواده نبوده عزیز بوده ایم اما حالا چی سه تا

دیگ اضافه شدن و نو ک اومد ب بازار کهنه میشه دل آزار .........هی روزگار ..........

واسم تعریف میکنن اون وقتا عمو داوود عزیزم منو میکرده تو دمپای شلوارش دورتادورهم کش میبسته و منو میبرده

بیرون یا منداختم تو کاپشنن و سوار موتور میشده و میرفتیم ددر........هی روزگار.......

مامانم میگ بچه ک بودی ی روز ازصبح ک بیدارشدم دیدم نیسی هرچی گشتم دنبالت پیدات نکردم دیگ داشتم پس

میافتادم ک زدی ب در کمد و فهمیدیم عمو داوود خواسه مارو بترسونه.....
 اولین حرفی ک زدم این بوده:علی دایی
علی دایی گل ......اخه عمو داوودم طرفدار پرسپولیس بود و منم پرسپولیسی کرد.
ی روز پرسپولیس باخته بود عمو داوودم

عصبانی بود موتورا هم با...قرمز اومده بودن بیرون عموم عصبانی شد و رف ی شلوارلی ابیش برداش وی تیشرت

کانوایی ابی رو کرد تو تن ی خری و انداختش تو بین طرفدارای استفلال 
ا
اما الان نه عمو داوودی هس ک باهامون شوخی کنه بگه و بخنده همه رو شاد کنه
نه ما میتونیم بدون عموجونم شادباشیم نه دلمون میاد نبودش باور کنیم ......

 یادش بخیر دوم دبستان چون معلم گفته بود ساکت وقتی از در کلاس رف بیرون باچتر محکم زدم تو سرش....اما الان

معلم تو اردو بهمون فوش میده فقط تو خواب سوسک میندازیم  روش

یادش بخیر اون زمونا بادوتاپسر عمه ام تو حیاط خونه مادر بزرگم وسطی بازی میکردیم احمد و حسین منو مینداختن

وسط میگفتن نخودی و خودشون والیبال بازی میکردن .....یادم نمیره ک اون شب چقدازشون ناراحت شدم.... اما الان

حسین و احمد شدن جناب دکتر و اون روزای خوش دیگ تکرار نمیشه .

اون زمونا پسر عمه م  حسین منو مینداخت رو شونش و میپردیم بالاو پایین اما حالا.....

کلاس دوم راهنمایی من خیلی فوضول بودم معلم ادبیاتم از دستم عصبانی شد باخودکار زد تو سرم رفتم خونه گریه و

ذاری ک خانم محکم زذه تو سرم و مامانم اومد مدرسه و دعوا...اما حالانهایتا مقنعه رو از سرش بکشیم وای از روزی

ک معلم موهاش شونه نکرده باشه
چندسال پیش ما از جناب دکتر خواستیم ریاضی درسمون بده اون بیچاره هم قبول کرد اما هرچی درس میداد گوش

نمیدادم و درنتیجه ی سوال ک پرسید نمیتونستم جواب بدم حوصلهم سررفته بود رفتم دوروغکی ب مامانم گفتم

احمد زده تو سرم از همینجا ازت عذرخواهیی میکنم

دخترخاله ام شینا خیلی خیلی فضول همه میگن مثل بچگی تو اما بخدامن ی ربع فضولیای اونم انجام ندادم.....

چندوق پیش ی معلمی واسش گرفتن بیاد والیبال درسش بده شینا میگف شبیه غول اسمشم گذاشته بود گامبو

حتی صداش میزد عمو گامبو خوب از قضا عمو گامبو از سگ میترسید شیناهم ک این قضیه فهمیده بود سگ انداخت

پشت سر عمو گامبو و عمو گامبو دو تا پا داشت دو تا دیگ قرض کرد وفررررررررررررررراااااااااارررررررررر خوب از دوباره ی

معلم دیگ واسش اوردن ک لاغرسفید بود میگ عمو مارمولک قطبی روز اول تو چایش فلفل ریخت روز دوم موقع غذاتو

نوشابش ابلیمو و نمک ریخ اون بدبختم مریض شد.و اخرین مربیش هم ی پسر خوش اندام بود اسمش گذاشته بود

گلزار جوجه و موقع بازی بهش گفته لوس بازی بسه شینا خانم بهش برخورده زیر پاش روغن ماشین ریخته و

گلزار جوجه بیچاره افتاد و پاش شکست حالا شینا قول داده ی مربی ک خودش میشناسه بیاد اموزشش بده دیگ

فضولی نمیکنه اما مربی وق نداره ... خوب حوصله ندارم بیشتر از این بنویشم بای بای نظر یادت نره اگ نظر ندادی

 مار بپیچه دور گردنت

[ چهارشنبه 9 فروردین 1391 ] [ 02:30 ب.ظ ] [ ] [ ادم بامرام ]
بهبهان قهرمان شده خدا میدونه ک حقشه 
                                                     ب لطف یزدان و بچه ها بهبهان قهرمان شده بهبهان قهرمان شده
 
سلام دوستای عزیز حالتون خوبه سلامتین من الان عالیم اومدم ی پسث توپ بذارم حال کنید

                            تیم والیبال بهبهان در مسابقات استانی
                       
                          مقام دوم(اول) را کسب کرد
                          
                            هورررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

البته باید مقام اول میشدن اما ب دلایل زیر دزفول اول و بهبهان دوم شد 
و درحال حاضر مربی تیم والیبال بهبهان
سر کار خانم کبری دلپاک عزیزدرپیگیرین که مقام قهرمانی را از دزفول پس بگیرن

6.1امتیاز بی دلبل برای دزفول

2.نادیده گرفتن خطاهای نفوذی و تور برای دزفول

3.عدم توجه تیم دزفول ب رده سنی 17و داشتن  بازیکن 20
ساله
و اما نتایج بازی بهبهان:

90/12/15    ساعت10صبح    بهبهان 2-0اندیکا


 90/12/16  ساعت10صبح            بهبهان 2-0شوشتر

 90/12/16  ساعت4بعداز ظهر     بهبهان 2-0باغملک


 90/12/17  ساعت10صبح            بهبهان 1-2دزفول

 
90/12/17ساعت5بعداز ظهر     بهبهان2-0 مسجدسلیمان



90/12/18    ساعت8.5صبح    بهبهان 2-0ماهشهر

لعنت ب این داورا ک هرچی میکشیم از این داوراس

بهبهان مقام دوم  البته اول  بدست اورد
  
هورررررااااااااااااااا
  هورررررااااااااااااااا



[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ ] [ ادم بامرام ]
سلام خدمت همه دوستاعزیزم خوبید؟سلامتین؟چخبرا؟
بریمرو ماجرا اصلی شلمچه اجباری و با صفا.مردم میرن شلمچه نمازودعا سنامارفتیم حال وصفاو رقص پای کوبی .....
ساعت7:30رسیدیم روبه رو سپاه من تا رسیدم به لباسم پیله کردن اخه من مانتو مشکی وشلوار جین سفید پوشیده بودم اون نامرداهم گفتن زنگ بزن یونیفرم مدرسه تو بیارن  گفتم :خ___________انم .یعنی چی .ما ک چادر میپوشیم:چادر ک باید بپوشی زود باش زنگ بزن جواب دادم خانم شما ک گفتید گوشی نیارید منم ار اونجایی ک خیلی دختر حرف گوش کنی هستم گوشی نیوردمگوشی شو داد دستم و گف بگیر و باگوشی اون زنگ زدم فرم لعنتی اوردن 20نفری بودیم رفتیم تو ی اتاق خیلی خیلی کوچک لباسامون عوض کردیم این هیرو ویر گوشیام تلق افتاد حالا شانس اوردیم همه از دوستای خودمون بودن 
خوب تا راننده حرکت کرد ماهم از صلوات شروع کردیم اول  یار دستانی من .تا رپ وبندری و سنتی خلاصه همه چی و بزن و برقص وای خیلی باحال بود جاتون خالی اینقد خوندن و رقصیدن ک صدای دبیر بی فرهنگ در اومد داد زد
 چ خبرتون ؟؟اونجا چ خبر ؟ دخترا همه پردیدن رو جاهاشون من خودم نشسته بودم دادزدم  خانم قر قر قرتو کمرشون فراوون نمیدونن کجا بریزن ....
اونا هم جواب دادن تو ماشین توماشین
 خوب تادهلاویه اتفاق خاصی نیوفتادتا تو دهلاویه ی سوسک خردیدم جلو دخترا ک میگرفتمش همه دس میذاشتن جیغ خیلی باحال بودمن عاشق اینم ک اذیت دخترا کنم خیلی حال میده مگه نه؟
کمک راننده ی مرد عرب اخمو بود اومد چپ چپ نگاه کرد گف اشغال نریزید هامنم جواب داد شما درستم میتونید صحبت کنید، بخدا بابام اینجورباهام صحبت نکرده
اونم خندید و رفت قرار بود ببرنمون اردوگاه شهید مهلاتی توراه روبرو قبرستان ماشین شماره 3تایرش ترکید بچه ها میگفتن داشتیم درباره روح و جن صحبت میکردیم ک  تاییر ترکید بیچاره ها زره ترک شدن خوب تو اردو گاه ی رزمایش چرتی گذاشتن ....
وقتی برگشتیم خوابگاه
ساعت 11بود گفتن خاموشی اما کو گوش شنوا بچه ها همش حرف میزدن و میخنبدن تا چراغاروهم خاموش میکردن همه باهم جی_________________غ  ک دبیر بی فرهنگ پرورشی راه افتاد و داد زد:بگیریدبتمرگید ،بیشور بیفرهنگا، شما فقط بدرد ولگردی تو خیابئنا میخورید شمارو چ گفته ب اینجاها.گستاخ پدرسوخته ها خفه شید الی ی ترک سرفه کرد دیگ همه پشت سرهم سرفه میکردن اما گروه ما ک مثلا فضول ترین گروه بود صدامون در نمیومد اما اخر تمام کاسه کوزه ها رو ما شکست
خوب فرداشم ساعت 5دادزدن پاشید واسه نماز اما ما تا ساعت 7خوابیدیم تو راه شلمچه ایقد خونیدیم و رقصیدیم ک حد نداشت تاراهنماهمون ک ی اقای زینتی ی مرد ....بود اومد و چهار سوال علمی پرسید من 2تا جواب دادم فامیلم پرسید من گفتم اغا قصد ازدواج ندارم حالا مرد بدبخت همسن پدربزرگم بود خیلی اسرار کرد تاگفتم ک یهو گف شیخ محسن چکارت میشه ؟ ها هنگ کردما گفتم ی___________ا خدا اغابخداماهرچی داریم میخ نداریم البته اسم عموم محسن ک الان کاناداست .....خوب رسیدیم شلمچه  

من میخواستم برم رو مینا ک دوستام نذاشتن
حیف شد وگرنه شهید میشدیم .........تو شلمچه برادراحمدی نژاد اومده بود داشت حرف میرد ک دوستم اتوسارف گوشیش بزنه تو شارژ ک دستش برق گرفت و بدرجور ورم کرد اما شانس نداشتیم شهید شه. اونجا اسوتی زیادی بود مثلا  اخوند ب جای دو سجده ی سجده رف تو بلندگو بار اول گفتن زائران محترم بهبهان هرچه سریع تر ب پارکینگ بار دوم مسافران محترم
شهرستان پارکینگ هر چه سریع تر ب پارکینگ

خوب موقع برگشت ماشین ما از ساعت3:30تا6:45خراب شدکجا تو بیابون بی اب ابادان

ماشین ک درس شد راننده صدای ترانه رو زیاد کرد و ملودی رو گذاشت ما دس میزدیم و همراهیش میکردیم وای غوغایی بود چراغا خواموش فقط نورنما ها روشن فضا رمانتیک شده بود ساعت حدود7:30بود ک دوباره سوپر ماشین منفجرشد باز ماتو شب تو بیابون علاف بودیم
بعضی دخترا گریه میکردن بعضیا دعوا ماهم ب جای غسل شهادت تیمم شهادت کردیم اما حیف....
خوب برگشت دوستام پاشدن رقصیدن اما من ردیف اول نشستم و نرفتم طرفشون اون نامردا هم نذاشتن بخوابم

کلا خوب بود ادم جهنم اما بادو ستاش باشه عالیه چ برسه ب شلمچه
 نظر فراموش نشه سوسک بره تو غذای کسی ک نظر نذاره
بدرود  راستی پست والیبال بهبهان وهم حتما بخونید

[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 03:29 ب.ظ ] [ ] [ ادم بامرام ]
سلام ب همه دوستای عزیزم خوبید ؟ راستش هدفم از این پست معذرت خواهی از ی دوست عزیزی ک متاسفانه شینا ی پستی درباره ایشون گذاش .همین جا ازشون عذرخواهی میکنیم و به همه دوستایی ک این پست خوندن بگم حرفاش جدی نگیرید وب من طرفدار زیادی نداره  اوا از شانس بد ما اون مطلب 20نظر داش اخه این دختر فضول ب همه خبر داده بو بازم عذرخواهی میکنم تا چند ساعت دیگ خاطرات اردو رو میذارم حتما بیایید بخونیدش بای بای
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ ] [ ادم بامرام ]
1در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
____________________________________________________________________
2.صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
__________________________________________
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
____________________________________________________________________
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
  1. نام:ثمین 
  2. سن:16      (پیر شدی ها)

  1. لقب: ثم ثم چش سوز 

  2. وزن50(بابا مانکن)
  1. سبک نوشتاری:سیاسی (میدونم اخر سر از کهریزک در میاری)

  2. شغل:دانش دزد  (اورین)
  3.  
  4. اهنگ:   CRY   (عاشقشم)

  5. غذای مورد علاقه: فسنجون  (اخ جون فسنجون)

  6. صفت توصیف کننه شما:باحال-پایه        ا(((ایول)))

  7. رنگ:ابی اسمونی     

  8. حیوانی ک ب ایشان تعلق خاطر دارید:سگ پشمالو (وووووووووواااااای ی ی ی)

  9. شعار:زندگی کردن عشق ودلداری است (بابا عاشق)

  10. سوسک شاخدار:یا خدا            iheat it  (اها پس چرا انداختی تو سر دبیر ادبیات)

  11. تیم: بی طرف   (  پرسپولیس)

  12. تیکه کلام:خوب خوب .....خیلی خوب  (بله)

  13. سبز: ای ول      (اخر ی بلایی سرت میاد)

  14. بینی:کاش تو صورت وجود نداشت       (اخه عسیسم)

  15. ی بیت شعر:دلبرا دل بتو دادم ک ب من......(سانسور)     (منحرف)

  16. مکالمه:مامان وبابا          ا(ای گفتی)

  17. خدافظی: پاپای گلی   (بای بای)

  18. نام:سارا

  19. سن 15(بچه ای هنوز)

  20. لقب ننه(بهت میاداتفاقا)

  21. وزن 55(بابا بیشتری)

  22. سبک نوشتاری:باحال -خاص(موافقم)

  23. شغل محصل (من فک کردم بابای مدرسه ای)

  24. اهنگ :همه چی داغونه


  1. صفت توصیف کننه شما همیشه شادو شوخ(ب عبارتی لیخ ول خند)

  2. رنگ قرمزته (ایول)
  3. حیوانی ک ب ایشان تعلق خاطر دارید:اهو

  4. شعار:سیاسی اگ گفتم میگیرنم(خوب ک نگفتی)

  5. سوسک شاخدار:زیز پام لهش میکنم (جرعت داری ها)

  6. تیم پرسپولیس (ا ی و ل)

  7. تیکه کلام: بله (واقعا)

  8. سبز:رنگ بیاد ماندنیدر زمان پیری(اخه ننه تجربه ام ک داری)

  9. بینی: خوش فرو البته مال خودم (اعتماد ب نفست منو کشته)

  10. ی بیت شعر: همه چی داغونه(منظورت حمیدطالب زاده)

  11. مکالمه: زیاد فک ادم درد میاره(میدونم تو تجربه داری )

خدافظی: اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم (بری ک بر نگردی)
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
سلام ب دوستای عزیز دل خوبید خوش هستید .زود میرم سر اصل مطلب اغا شلمچه زورکی دیدی؟میدونم ندیدید اما حالا ببینید قراره مارو ببرن مناطق جنگی نشونمون بدن خو که چی بشه همین جا واسه شهیدان ی ختم قران راه میندازیم دیگ چرابریم این همه راه رو بابابیچاره مون کردن میگن اجباری خوب اخه رضایت نامه دیگه واسه چی میدن ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اخه ی مشت خاک دیدن داره ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می گن باید هد بزنید چرا اخه چادر بپوشید بازم چرا اخه مظلوم گیر اوردن اما من عمرا چادر بپوشم چرا اخه بزور میبرین دیگ این شرطا واسه چیه اما ما میریم میترکونیم باچندتا از مدرسه ها میریم اگ از شاهد بیرون نیومده بودم خوب بود اما حالا چی؟ دلم پره ما ک رفتیم اگ شهید شدیم حلالمون کنید اما بقول سارا اشکال نداره ب جددر نسلمون دیگ حقوق میدن و جددرنسل بهترین امکانات مفتی دارن تازه گفتن موبایل ممنوع اما ما لپ تابم میبریم
اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم بای


[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
  سلام ب همه دوستای اجی من شبناهستم.قراره این وب گروهی شه منم اولین عضوم.من 8ساله هستم اما بهم میاد 20سالم باشه .من خیلی ارومم اما فاطی میگه جنماما باور کنید من خیلی خوبم. امیدوارم از حضورم خوشحال باشی خوب دیگه بابای
اخ_________________راج شد


[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ ] [ نظرات ]
یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ ] [ نظرات ]

الو ... الو... سلام  

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟  

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  

 

پس چرا کسی جواب نمیده؟  

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.   

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...  

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .  

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟  

 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا  

 

باهام حرف بزنه گریه میکنما...  

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛  

 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟  

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.  

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...  

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.  

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...  

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...  

 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت


[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
.

[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 04:54 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]

[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 04:47 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
سلااااااااام  ب همه ی دوستان خوب  من
 
این آخرین پست وبم قبل از امتحانات نوبت اول هستش

تا یک ماه دیگر اینترنت ممنوع میباشد و طبق فتوای مامانی هرگونه استفاده از

گوشی همراه و اینترنت  پی گرد مامانی ب دنبال دارد و حرام میباشد

اول به خاطر شیدا خانومی میریم به 13 سالگیییی

کلاس سوم راهنمایی یه دبیر داشتیم خیلی قدش کوتاه بود

بچه ها بش میگفتن M کوتوله
ازش متنفر بودیم

الانم ک اسمش اومد موهای تنم از نفرت سیخ شد

کلا با معلم مرد حال نمیکنم
 
.....
یه روز سرد آقا M از در کلاس وارد شد به داخل کلاس

همه به احترام از جاشون بلند شدن به جز هفت نفر گروه ما

ب یکی از بچه های دوم سپرده بودم تا اومد و نشست رو صندلی یه سطل آب سرد بریزه روش

خب آق M نشست و ....

یه دفعه دیدیم پنجره باز شد ....

Mسرشو برد بالا ببینه چه خبره.....

یه دفعه یه برگه از بالا افتاد رو میزش

توش نوشته بودن با خط نستعلیق : اگه منو دوس داری یه نگاه به بالا بنداز

البته این قسمتش بدون هماهنگی من بود

خب Mسرشو کرد بالا

یه دفعه یه سطل آشغال که پر از اب شده بود ریختن تو سرش

و جیم فنگ زدن به سوی کلاسشون

دیگه کلاس ما رو هوا بود ترکیدیم بس ک خندیدیم

20 سال جوان شدیم

 ماجرایه دیگه ایی از کلاس ما و M اینا :

یه بار هم دو تا از بچه ها با مهارت خاصی ادامس چسبوندن به صندلی طوری ک

اصلا معلوم نبود و یه لایه از آدامس کاملا روی صندلی بود

اون روز Mکت و شلوارشو پوشیده بود و بدون اینکه به صندلی

نگاه کنه نشست روش

ما همه از خنده روده بر شده بودیم

اصلا هم متوجه نشد و درسشو داد

وقتی که تموم شد دست کشید کتش رو مرتب کنه که متوجه شد

وااااااایییییییییییییی

اصلا بروز نداد ، سرشو انداخت پایین و گفت خسته نباشید
ولی معلوم بود از درون داره آتیش میگیره

بیچاره M
بذار اعتراف کنم :

یه بار دمپایی امام جماعت مدرسه رو انداختم توی W.C

مدیرمون در ب در دنبال دمپایی های امام جماعت میگشت

آخرم پیداش نکرد

رفت از سرایداری یه دمپایی پلاستیکی زنونه گرفت و امام جماعت بیچاره هم

پوشید و رفت

اونم پیاده

طفلی امام جماعت...

میریم هشت سالگی :


من کلا 15 عدد پسر خاله و 5 دختر خاله دارم و من کوچیکه هستم


یادمه عروسیه یکی از دختر دایی هام بود و علیرضا پسر یکی از دختر خاله هام


2 ساله بود



من همیشه با پسرخاله هام میپلکیدم


خوب ما از کامیون همسایه داییم رفتیم بالا ، البته من ب کسی اجازه ندادم قبل از خودم بره بالا


همه دیگه ا.مدن بالا به جز حسین که 13 ساله بود ، من گفتم : حسین علیرضا رو پرت کن پایین


اونم خودش و
یکی دیگه ازپسر خاله هام سر و پای علیرضا رو گرفتن و منم داشتم میشمردم ک اونا بندازن

علیرضا هم داشت جیغ میزد و منم میگفتم 1...2..3 بندااااز

اونا هم میگفتن: نه اشتباه شمردی ، یه بار دیگه بشمر

حدود 10 دفعه شمردم

حسین گفت آخرین باره بشمار که یه دفعه خالم رسید و دااد زد :

شیرین بی عقل بچت مرد 

اونا هم علی رضا رو گذاشتن زمین و فرار کردن

دختر خالم از ترس با تاپ پرید تو کوچه

واایی یادم نمیره که چقدر دعوامون کردن

منم گفتم : من که زورم به پسره  ترکت نمیرسه  همش تقصیر حسین بود


با پسر خالم خیلی خیلی دعوا کردن بیچاره خیلی  ناراحت شد


: NEXT

بازم رفته بودم خونه خالم

 پسر خالم  ک  دوس ذارم سرشو بزنم تو دیوار منو گرفته بودن بالای لباسشویی

و میگفتن : میذاری خاله بیاد آبادان؟

منم میگفتم : نه و منو هی میبردن پایین تر

وایی یادم نمیره چقد ترسیده بودم

بالاخره بعد از 3 بار انداختنم توی لباسشویی و درشم بستن ک خالم اومد ب

دادم رسید

بعد از اون تا 12 سالگی باش حرف نزدم

الانم فقط گاهیی سر ب سرش میذارم ک دادش میره هوا

خب امیدوارم ک خیلی خیلی خندیده باشید چون خودمم که یادم میاد خیلی میخندم

هرکی بخونه و نظر نده مارمولک بره تو کفشش



تا بعد از امتحانا خدانگهدار...















[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
سلام ب همه دوستای گلم.حال شما ؟خوب هستین؟خوب خداروشکر همه خوبین چون اگ خوب نبودین ک الان تو نت نبودین
امروز نشسته بودیم بادختر عموم چرت وپرت میگفتیم ک یهو بحث خاطره بچگی های من شد.اخی چه دورانی بود بذارین چندتا از خاطرات واستون تعریف کنم.
از حالا بگم قصد توهین ندارم وفقط بخاطر اینکه شمارو بخندونم این موضوع رو تعریف میکنم بگذریم......
حداقل3-4ساله بودم واسه اولین بار رفتم مسجد . رفتم کنارامام جماعت ایسادم اولین باری بود ک همچین لباسی رو میدیدم.خوب رکعت اول نماز بود ک همه رفتن سجده منم کنجکاو شده بودم ببینم این عمامه سفیده ک تو سرشه چیه رفتم و عمامه تو سرشو برداشتم و گذاشتمش تو سر خودم هرچی اقایه میگف الله واکبر من متوجه منظور نمیشدم همه داخل نماز داشتن میخندیدن وای منم حالا دلم خوش بود ک ی کلاه اخوندی توسرمه و قهقه خنده میدادم اقاهم ی چشم غره میرف منم خیلی ناراحت شده بودم ک داره چپ چپ نگام میکنه رفتم و ی لیوان استیلی ک تو اب خوری گذاشته بود برداشتم زدم تو سر امام جماعت وای بچه ها اقاه داشت از سجده رکعت اخر بلند میشد ک باضربه من  گف اخ و نماز ی ملتی خراب شد منم فوری بعد ضربه با عمامه فرار کردم و عمامه هم اناختم تو جوب اب  ک پرش لجن شد

چند ماه بعدش مادر بزرگم میخواس بره سوریه قرار بود همه تو اون مسجده جمع بشن .خوب بازم رفتم مسجد تا رفتم تو سالن ی زنه رو دیدم ک لباس محلی تنش بود میدونید ک لباس محلی چقد پوفه ب مادر جونم گفتم  چرا این زنه لباس عروس پوشیده اخه لباسش سفید وسبز بود مادر جونم گف این لباس محلی لباس عروس نیس ک خوب منم قبول کردم تو نماز همش لباسش نگاه میکردم ی دفعه چشمم ب ی کش افتاد ک از لباسش اویزون منم نامردی نکردم و
رفتم کش دامنه رو کشیدم ک دانش از پاش در اومد اینجا شانس اورد ک شلوار زیر دامنه پوشیده بود وای زنه هم صف اول بود و بازم همه زنا مردن از خنده وباز نماز ملتی خراب شد بعدار اون دیگ همه بهم گفتن شیطون
امروز فهمیدم ک دختر عمه م مریم  ک ی سال ازم بزرگتره بهم از پله  بالارفتن یادم داده. چه بی ربط .......
راستی یادم رف بگم تو 5 سالگی سر دوستم و ک دوسال ازم بزرگتر بود شکوندم خواهرش اومده بود در خونه میگف باید سرشو بشکونم و مامانم دم در ضعف کرده بود از خنده...... چند روز بعدش دختر همسایمون اود دنبالم ک بریم خونشون .خونشون سه خونه ما بود البته کنار خونه ما زمین بابا بزرگم بود چند پسر داشتن خاک میکردن تو ی پلاستیک من ایستادم گفتم نکنین  الوده اس ی پسره ک حدود 9سالش بود گف بتوچه منم ناراحت شدم و کل خاکی رو ک جمع کرده بود ریختم  روش پسره هم از این بچه سوسولا بود رف مادرشو اورد ایندفعه مامان وبابام هر دوتاشون ترکیده بوده ان از خنده اخه پسره حداقل 4برابر من بود و حریف من نشد بعد از اون پسره مثل مرگ  ازم میترسه الانم ک یادم از  قیافه پسره میاد خندم میگیره

پارسال تو ی شب سرد زمستونی مامانم در گیر ی تحقیقی بود شبانه روزی روش کار میکرد اما ی مسله ای جوابش بدس نمیومد شب تو خواب جوابش یادش میاد و پامیشه وشالسفید منو میپوشه و چراغ خوابم میگره دستش من از خواب بیدار شدم وای فک کردم روح دیدم دس گذاشتم ج__________یغ بابامم از خواب پرید داد زد دزد وای تا چند هفته بهدش ما یادمون میومد و میخندیدیم

امیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه ونظریادتون نره هرکی اومد ونظز نداد دعامیکنم ی موش موقع خواب بپره تو سرو صورتش

[ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
با سلام ب همه دوستای گلم خیلی وقت اپ نکردم راستش ی مدته اصلا حال وحوصله نت ندارم  تو این مدت اتفاقای ازیادی افتاده از نظیر .عقد فامیل درجه اولم ک ب علت ..... کنسل شد .دست منم ک شکست انگشت الی هم تو هندبال ضربه دید اما نشکست دکتر بهش اتل داده هرکی میپرسه دستت چی شده من میگم تیر خورده روز 13 ابان یکی منو سر کار گذاشت اما بعدش مجبور شد عذر خواهی کنه ک دلم خنگ شد مجبورش کردم ک عذر خواهی کنه غرورش له کنه روز عرفه مارو بردن امامزاده شافضل حدس بزنین کی رو دیدم    ناصری بود داشت فرش پهن میکرد ک اخرشم باکفش اومد روفرشارد شد .روز توپی بود زبان فارسی پرید اما حال معاون گلم بدشد من احساساتی شده بودم و گریه م گرفت و ثمین وسارا نامرد داشتن ازم میخندیدن مهدیه نامردم در میاره میگه کمترفیلم بازی کن اما خداییش بدجور ترسیده بودم .بچه ها قضیه پیداشدن جنازه بی سر تو بین درختای خارستون شنیدین دیروز خانم کرایی ماجرا روتعریف کرد  اگ خواستین خبربدین ماجرارو رو می زنم تو ادامه مطلب .خوب خداروشکر شهربازی اریاگانم ک افتتاح شد من رفتم اما اصلا خوب نبو پیشنهاد میکنم اصلا نرید بخصوس سینماسه بعدی ک نوشته 6بعدی .بچه ها من قرار فردا با گروه تواشیح ازطرف اموزش پرورش بهبهان برم  دزفول .دیروز یاسمن میگف 4روز نیستی از دوریت سکته میکنیم امادر عوض کلاس ارومه خوبه  میبینی تورو خدااین دوست من ادم فروشه .امسال ی معلم گل داریم دبیر جغرافیامون خانم اموزگاری ک عاشقشم واسه زنگ جغرافیا روز شماری میکنم برعکس دفاعی ک ازش بیذارم اخه دختر چ گفته ب دفاعی مگه پسریم ک بریم سربازی ک اموزش نظام حمع میدن یا تفنگ مبدن دستمون راستی اقای فرحمندیانم رفته مکه مافوق عربی نداریم .بچه ها درخت کنار مدرسه هاجرشبیه ب قلبه اگ دقت کنید متوجه میشید خیلی حرف داشتم ک بزنم ام همش بادم رفت خوب دیگ من برم درس بخونم تا درود بدرود راستی نظر یادتون نره 
[ سه شنبه 24 آبان 1390 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ ] [ ستاره ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
آیکـُن های ِ دختره

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

[cb:blog_page_title]

[cb:blog_title]

[cb:blog_slogan]

[cb:post_body1][cb:post_body2]
[cb:post_continue_link]

+نوشته شده در [cb:post_create_date] ساعت[cb:post_create_time] توسط [cb:post_author_name] | [cb:post_comment_text] [cb:post_comment_count] |