تبلیغات
ستاره ها
ستاره ها
همیشه انطور باشیم ک هرگاه ب گذشته مینگریم افسوس نخوریم
قالب وبلاگ
سلااااااااام  ب همه ی دوستان خوب  من
 
این آخرین پست وبم قبل از امتحانات نوبت اول هستش

تا یک ماه دیگر اینترنت ممنوع میباشد و طبق فتوای مامانی هرگونه استفاده از

گوشی همراه و اینترنت  پی گرد مامانی ب دنبال دارد و حرام میباشد

اول به خاطر شیدا خانومی میریم به 13 سالگیییی

کلاس سوم راهنمایی یه دبیر داشتیم خیلی قدش کوتاه بود

بچه ها بش میگفتن M کوتوله
ازش متنفر بودیم

الانم ک اسمش اومد موهای تنم از نفرت سیخ شد

کلا با معلم مرد حال نمیکنم
 
.....
یه روز سرد آقا M از در کلاس وارد شد به داخل کلاس

همه به احترام از جاشون بلند شدن به جز هفت نفر گروه ما

ب یکی از بچه های دوم سپرده بودم تا اومد و نشست رو صندلی یه سطل آب سرد بریزه روش

خب آق M نشست و ....

یه دفعه دیدیم پنجره باز شد ....

Mسرشو برد بالا ببینه چه خبره.....

یه دفعه یه برگه از بالا افتاد رو میزش

توش نوشته بودن با خط نستعلیق : اگه منو دوس داری یه نگاه به بالا بنداز

البته این قسمتش بدون هماهنگی من بود

خب Mسرشو کرد بالا

یه دفعه یه سطل آشغال که پر از اب شده بود ریختن تو سرش

و جیم فنگ زدن به سوی کلاسشون

دیگه کلاس ما رو هوا بود ترکیدیم بس ک خندیدیم

20 سال جوان شدیم

 ماجرایه دیگه ایی از کلاس ما و M اینا :

یه بار هم دو تا از بچه ها با مهارت خاصی ادامس چسبوندن به صندلی طوری ک

اصلا معلوم نبود و یه لایه از آدامس کاملا روی صندلی بود

اون روز Mکت و شلوارشو پوشیده بود و بدون اینکه به صندلی

نگاه کنه نشست روش

ما همه از خنده روده بر شده بودیم

اصلا هم متوجه نشد و درسشو داد

وقتی که تموم شد دست کشید کتش رو مرتب کنه که متوجه شد

وااااااایییییییییییییی

اصلا بروز نداد ، سرشو انداخت پایین و گفت خسته نباشید
ولی معلوم بود از درون داره آتیش میگیره

بیچاره M
بذار اعتراف کنم :

یه بار دمپایی امام جماعت مدرسه رو انداختم توی W.C

مدیرمون در ب در دنبال دمپایی های امام جماعت میگشت

آخرم پیداش نکرد

رفت از سرایداری یه دمپایی پلاستیکی زنونه گرفت و امام جماعت بیچاره هم

پوشید و رفت

اونم پیاده

طفلی امام جماعت...

میریم هشت سالگی :


من کلا 15 عدد پسر خاله و 5 دختر خاله دارم و من کوچیکه هستم


یادمه عروسیه یکی از دختر دایی هام بود و علیرضا پسر یکی از دختر خاله هام


2 ساله بود



من همیشه با پسرخاله هام میپلکیدم


خوب ما از کامیون همسایه داییم رفتیم بالا ، البته من ب کسی اجازه ندادم قبل از خودم بره بالا


همه دیگه ا.مدن بالا به جز حسین که 13 ساله بود ، من گفتم : حسین علیرضا رو پرت کن پایین


اونم خودش و
یکی دیگه ازپسر خاله هام سر و پای علیرضا رو گرفتن و منم داشتم میشمردم ک اونا بندازن

علیرضا هم داشت جیغ میزد و منم میگفتم 1...2..3 بندااااز

اونا هم میگفتن: نه اشتباه شمردی ، یه بار دیگه بشمر

حدود 10 دفعه شمردم

حسین گفت آخرین باره بشمار که یه دفعه خالم رسید و دااد زد :

شیرین بی عقل بچت مرد 

اونا هم علی رضا رو گذاشتن زمین و فرار کردن

دختر خالم از ترس با تاپ پرید تو کوچه

واایی یادم نمیره که چقدر دعوامون کردن

منم گفتم : من که زورم به پسره  ترکت نمیرسه  همش تقصیر حسین بود


با پسر خالم خیلی خیلی دعوا کردن بیچاره خیلی  ناراحت شد


: NEXT

بازم رفته بودم خونه خالم

 پسر خالم  ک  دوس ذارم سرشو بزنم تو دیوار منو گرفته بودن بالای لباسشویی

و میگفتن : میذاری خاله بیاد آبادان؟

منم میگفتم : نه و منو هی میبردن پایین تر

وایی یادم نمیره چقد ترسیده بودم

بالاخره بعد از 3 بار انداختنم توی لباسشویی و درشم بستن ک خالم اومد ب

دادم رسید

بعد از اون تا 12 سالگی باش حرف نزدم

الانم فقط گاهیی سر ب سرش میذارم ک دادش میره هوا

خب امیدوارم ک خیلی خیلی خندیده باشید چون خودمم که یادم میاد خیلی میخندم

هرکی بخونه و نظر نده مارمولک بره تو کفشش



تا بعد از امتحانا خدانگهدار...















[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
آیکـُن های ِ دختره

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

[cb:blog_page_title]

[cb:blog_title]

[cb:blog_slogan]

[cb:post_body1][cb:post_body2]
[cb:post_continue_link]

+نوشته شده در [cb:post_create_date] ساعت[cb:post_create_time] توسط [cb:post_author_name] | [cb:post_comment_text] [cb:post_comment_count] |