تبلیغات
ستاره ها
ستاره ها
همیشه انطور باشیم ک هرگاه ب گذشته مینگریم افسوس نخوریم
قالب وبلاگ
کمی بخندیم

به غضنفر می گن : اذون بگو
می گه : والا چی بگم همه چی از یه نگاه شروع شد

غضنفر پسرش کور به دنیا میاد اسمشو می ذاره: حیدرمریم زاده

از دختره می پرسن : شوهر چند حرف داره ؟
می گه : اگه پیدا بشه حرف نداره

یارو بعد از عمری میره مو می‌کاره ، اسمش واسه حج واجب درمیاد

2 تا خلافکار با هم ازدواج می کنن بچشون میشه بسیجی
چرا ؟ چون منفی در منفی میشه مثبت

به غضنفر میگن سفر حج چطور بود میگه خیابونا تمیز ، برجاش بلند ، ماشینا آخرین مدل
البته یه جای زیارتی هم داشت که شلوغ بود نرفتم

به غضنفر میگن خسته نباشی.میگه باشم چه غلطی میكنی؟

غضنفر تا ده سال برای مادرش عزاداری می كرد بهش گفتند : آخه چقدر گریه می كنی ده سال
گذشته گفت : آخه هر وقت یادم میفته كه موقع خاكسپاریش چه دست و پایی میزد جیگرم آتیش می
گیره

غضنفر از حج بر می گرده ازش میپرسند چه طور بود؟
میگه والا باز خدا خونه نبود همه تو حیاط ولو بودند

یك سال، یك ماه از محرم گذشته بوده ولی هنوز تو شهر صدای سینه‌زنی میومده. مردم میرن پی
ماجرا، میبینن دسته غضنفر اینا تو كوچه بن بست گیر كرده


زن به شوهرش میگه: عزیزم می خواهی دفتر یادداشتت باشم و همیشه همراهت باشم؟
مرد: نه عزیزم سررسیدم باش تا هر سال عوضت كنم


یارو میره كلاس غیرت.
یك شب زنش میگه برم دستشویی؟ میگه بشین خودم میرم.

از غضنفر میپرسن میدونی امام حسین رو کجا دفن كردن؟ میگه نه، کجا؟ میگن کربلا.
میگه ای خوشا به سعادتش

غضنفر میره جلسه عزا میخواسته دلداری بده میگه: مرگ حقه! رضا شاه با اون عظمتش مرد!
نادر شاه با اون ابهتش مرد. بابای تو که *** اونها هم نبود

از یه غضنفر سوال میکنند که اگه تمام دنیا را بهت بدیم با هاش چی كار میکنی؟
میگه میفروشم میرم خارج

به غضنفر میگن چرا با خودکار میری حموم؟ میگه هرجای بدنمو میشورم علامت میذارم.

غضنفر میره دانشگاه به ۲ دلیل می فهمن کجاییه!!! : 1. سامسونتشو می زاره تو زنبیل ۲. وقتی استاد تخته رو پاک می کنه اونم دفترشو پاک می کنه



اولیور وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت. او كوتاهترین مرد حاضر در جلسه بود. دوستی به مزاح رو به او گفت:

"آقای هولمز، تصور می كنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس كوچكی می كنید. "

هولمز پاسخ داد: "احساس نیم سكه طلائی را دارم كه مابین پول خرد قرار گرفته باشد. "

 

هیچ چیز جز حقیقت

 

دیوید كاستیونز یكی از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستانی درباره فرانك سیمانسكی، بازیكنی كه در دهه 1940 در تیم فوتبال نوتردام در خط میانی بازی می كرد، دارد. داستان از این قرار است كه روزی وی به عنوان شاهد در دادگاهی به جایگاه شهود احضار می شود و قاضی از او می پرسد:

"آیا شما امسال در تیم فوتبال نوتردام بازی می كنید؟"

"بله، قربان."

"در چه موقعیتی بازی می كنید؟"

"در خط میانی، قربان."

"بازی شما چه طور است؟"

سیمانسكی روی صندلی خود پیچ و تاب می خورد، اما با قاطعیت هر چه تمامتر در جواب قاضی می گوید:

"قربان، تیم فوتبال نوتردام پیش از این هرگز بازیكنی به خوبی من در خط میانی نداشته است."

فرانك لی هی، سر مربی تیم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنیدن این جواب بسیار متعجب شد. سیمانسكی همیشه و در همه حال شخصی افتاده و متواضع بنظر می رسید. به همین خاطر، وقتی كه جلسه دادگاه تمام شد، سیمانسكی را به كناری كشید و از او پرسید كه به چه دلیل چنان جوابی در مقابل سوال قاضی بیان داشت.

خون به صورت سیمانسكی دوید و گفت:

"من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنید كه من در مقابل دادگاه سوگند یاد كرده بودم"

زندگی شاید چای مادرم بود که آورد ، قندی بود که چایم را شیرین کرد . . . ! 

زندگی شاید شب یلدا بود ، حافظی که پدر خواند ، فالی که گرفت . . . ! 

زندگی آن گل شمعدانی بود که لب حوض ، نظاره گر غوغای ماهیها بود . . . ! 

زندگی درخت کنج حیاط بود ، میوه ای که مادر میچید ، باغچه ای که پدر آب میداد . . . ! 

زندگی عطر جا نماز مادرم بود ، تسبیحی که می انداخت ، دعایی که میخواند . . . ! 

زندگی پیاله ی شاتوت در دست خواهر بود ، شوق های کودکانه ، باور یک روز خوب . . . ! 

زندگی توپ بچه هها بود که به حیاطمان می افتاد . . . ! 

زندگی شوق حجاب خواهرم بود ، روسری هایی که داشت ، چادر نمازی که برایش دوخته شد . . . ! 

زندگی وصل همین خاطره هاست ، چارچوب من و تو . . . ! 





[ سه شنبه 3 آبان 1390 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
آیکـُن های ِ دختره

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

[cb:blog_page_title]

[cb:blog_title]

[cb:blog_slogan]

[cb:post_body1][cb:post_body2]
[cb:post_continue_link]

+نوشته شده در [cb:post_create_date] ساعت[cb:post_create_time] توسط [cb:post_author_name] | [cb:post_comment_text] [cb:post_comment_count] |