تبلیغات
ستاره ها
ستاره ها
همیشه انطور باشیم ک هرگاه ب گذشته مینگریم افسوس نخوریم
قالب وبلاگ
سلام ب همه دوستای گلم.حال شما ؟خوب هستین؟خوب خداروشکر همه خوبین چون اگ خوب نبودین ک الان تو نت نبودین
امروز نشسته بودیم بادختر عموم چرت وپرت میگفتیم ک یهو بحث خاطره بچگی های من شد.اخی چه دورانی بود بذارین چندتا از خاطرات واستون تعریف کنم.
از حالا بگم قصد توهین ندارم وفقط بخاطر اینکه شمارو بخندونم این موضوع رو تعریف میکنم بگذریم......
حداقل3-4ساله بودم واسه اولین بار رفتم مسجد . رفتم کنارامام جماعت ایسادم اولین باری بود ک همچین لباسی رو میدیدم.خوب رکعت اول نماز بود ک همه رفتن سجده منم کنجکاو شده بودم ببینم این عمامه سفیده ک تو سرشه چیه رفتم و عمامه تو سرشو برداشتم و گذاشتمش تو سر خودم هرچی اقایه میگف الله واکبر من متوجه منظور نمیشدم همه داخل نماز داشتن میخندیدن وای منم حالا دلم خوش بود ک ی کلاه اخوندی توسرمه و قهقه خنده میدادم اقاهم ی چشم غره میرف منم خیلی ناراحت شده بودم ک داره چپ چپ نگام میکنه رفتم و ی لیوان استیلی ک تو اب خوری گذاشته بود برداشتم زدم تو سر امام جماعت وای بچه ها اقاه داشت از سجده رکعت اخر بلند میشد ک باضربه من  گف اخ و نماز ی ملتی خراب شد منم فوری بعد ضربه با عمامه فرار کردم و عمامه هم اناختم تو جوب اب  ک پرش لجن شد

چند ماه بعدش مادر بزرگم میخواس بره سوریه قرار بود همه تو اون مسجده جمع بشن .خوب بازم رفتم مسجد تا رفتم تو سالن ی زنه رو دیدم ک لباس محلی تنش بود میدونید ک لباس محلی چقد پوفه ب مادر جونم گفتم  چرا این زنه لباس عروس پوشیده اخه لباسش سفید وسبز بود مادر جونم گف این لباس محلی لباس عروس نیس ک خوب منم قبول کردم تو نماز همش لباسش نگاه میکردم ی دفعه چشمم ب ی کش افتاد ک از لباسش اویزون منم نامردی نکردم و
رفتم کش دامنه رو کشیدم ک دانش از پاش در اومد اینجا شانس اورد ک شلوار زیر دامنه پوشیده بود وای زنه هم صف اول بود و بازم همه زنا مردن از خنده وباز نماز ملتی خراب شد بعدار اون دیگ همه بهم گفتن شیطون
امروز فهمیدم ک دختر عمه م مریم  ک ی سال ازم بزرگتره بهم از پله  بالارفتن یادم داده. چه بی ربط .......
راستی یادم رف بگم تو 5 سالگی سر دوستم و ک دوسال ازم بزرگتر بود شکوندم خواهرش اومده بود در خونه میگف باید سرشو بشکونم و مامانم دم در ضعف کرده بود از خنده...... چند روز بعدش دختر همسایمون اود دنبالم ک بریم خونشون .خونشون سه خونه ما بود البته کنار خونه ما زمین بابا بزرگم بود چند پسر داشتن خاک میکردن تو ی پلاستیک من ایستادم گفتم نکنین  الوده اس ی پسره ک حدود 9سالش بود گف بتوچه منم ناراحت شدم و کل خاکی رو ک جمع کرده بود ریختم  روش پسره هم از این بچه سوسولا بود رف مادرشو اورد ایندفعه مامان وبابام هر دوتاشون ترکیده بوده ان از خنده اخه پسره حداقل 4برابر من بود و حریف من نشد بعد از اون پسره مثل مرگ  ازم میترسه الانم ک یادم از  قیافه پسره میاد خندم میگیره

پارسال تو ی شب سرد زمستونی مامانم در گیر ی تحقیقی بود شبانه روزی روش کار میکرد اما ی مسله ای جوابش بدس نمیومد شب تو خواب جوابش یادش میاد و پامیشه وشالسفید منو میپوشه و چراغ خوابم میگره دستش من از خواب بیدار شدم وای فک کردم روح دیدم دس گذاشتم ج__________یغ بابامم از خواب پرید داد زد دزد وای تا چند هفته بهدش ما یادمون میومد و میخندیدیم

امیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه ونظریادتون نره هرکی اومد ونظز نداد دعامیکنم ی موش موقع خواب بپره تو سرو صورتش

[ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
آیکـُن های ِ دختره

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

[cb:blog_page_title]

[cb:blog_title]

[cb:blog_slogan]

[cb:post_body1][cb:post_body2]
[cb:post_continue_link]

+نوشته شده در [cb:post_create_date] ساعت[cb:post_create_time] توسط [cb:post_author_name] | [cb:post_comment_text] [cb:post_comment_count] |