تبلیغات
ستاره ها
ستاره ها
همیشه انطور باشیم ک هرگاه ب گذشته مینگریم افسوس نخوریم
قالب وبلاگ
  1. نام:ثمین 
  2. سن:16      (پیر شدی ها)

  1. لقب: ثم ثم چش سوز 

  2. وزن50(بابا مانکن)
  1. سبک نوشتاری:سیاسی (میدونم اخر سر از کهریزک در میاری)

  2. شغل:دانش دزد  (اورین)
  3.  
  4. اهنگ:   CRY   (عاشقشم)

  5. غذای مورد علاقه: فسنجون  (اخ جون فسنجون)

  6. صفت توصیف کننه شما:باحال-پایه        ا(((ایول)))

  7. رنگ:ابی اسمونی     

  8. حیوانی ک ب ایشان تعلق خاطر دارید:سگ پشمالو (وووووووووواااااای ی ی ی)

  9. شعار:زندگی کردن عشق ودلداری است (بابا عاشق)

  10. سوسک شاخدار:یا خدا            iheat it  (اها پس چرا انداختی تو سر دبیر ادبیات)

  11. تیم: بی طرف   (  پرسپولیس)

  12. تیکه کلام:خوب خوب .....خیلی خوب  (بله)

  13. سبز: ای ول      (اخر ی بلایی سرت میاد)

  14. بینی:کاش تو صورت وجود نداشت       (اخه عسیسم)

  15. ی بیت شعر:دلبرا دل بتو دادم ک ب من......(سانسور)     (منحرف)

  16. مکالمه:مامان وبابا          ا(ای گفتی)

  17. خدافظی: پاپای گلی   (بای بای)

  18. نام:سارا

  19. سن 15(بچه ای هنوز)

  20. لقب ننه(بهت میاداتفاقا)

  21. وزن 55(بابا بیشتری)

  22. سبک نوشتاری:باحال -خاص(موافقم)

  23. شغل محصل (من فک کردم بابای مدرسه ای)

  24. اهنگ :همه چی داغونه


  1. صفت توصیف کننه شما همیشه شادو شوخ(ب عبارتی لیخ ول خند)

  2. رنگ قرمزته (ایول)
  3. حیوانی ک ب ایشان تعلق خاطر دارید:اهو

  4. شعار:سیاسی اگ گفتم میگیرنم(خوب ک نگفتی)

  5. سوسک شاخدار:زیز پام لهش میکنم (جرعت داری ها)

  6. تیم پرسپولیس (ا ی و ل)

  7. تیکه کلام: بله (واقعا)

  8. سبز:رنگ بیاد ماندنیدر زمان پیری(اخه ننه تجربه ام ک داری)

  9. بینی: خوش فرو البته مال خودم (اعتماد ب نفست منو کشته)

  10. ی بیت شعر: همه چی داغونه(منظورت حمیدطالب زاده)

  11. مکالمه: زیاد فک ادم درد میاره(میدونم تو تجربه داری )

خدافظی: اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم (بری ک بر نگردی)
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
سلام ب دوستای عزیز دل خوبید خوش هستید .زود میرم سر اصل مطلب اغا شلمچه زورکی دیدی؟میدونم ندیدید اما حالا ببینید قراره مارو ببرن مناطق جنگی نشونمون بدن خو که چی بشه همین جا واسه شهیدان ی ختم قران راه میندازیم دیگ چرابریم این همه راه رو بابابیچاره مون کردن میگن اجباری خوب اخه رضایت نامه دیگه واسه چی میدن ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اخه ی مشت خاک دیدن داره ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می گن باید هد بزنید چرا اخه چادر بپوشید بازم چرا اخه مظلوم گیر اوردن اما من عمرا چادر بپوشم چرا اخه بزور میبرین دیگ این شرطا واسه چیه اما ما میریم میترکونیم باچندتا از مدرسه ها میریم اگ از شاهد بیرون نیومده بودم خوب بود اما حالا چی؟ دلم پره ما ک رفتیم اگ شهید شدیم حلالمون کنید اما بقول سارا اشکال نداره ب جددر نسلمون دیگ حقوق میدن و جددرنسل بهترین امکانات مفتی دارن تازه گفتن موبایل ممنوع اما ما لپ تابم میبریم
اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم بای


[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
  سلام ب همه دوستای اجی من شبناهستم.قراره این وب گروهی شه منم اولین عضوم.من 8ساله هستم اما بهم میاد 20سالم باشه .من خیلی ارومم اما فاطی میگه جنماما باور کنید من خیلی خوبم. امیدوارم از حضورم خوشحال باشی خوب دیگه بابای
اخ_________________راج شد


[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ ] [ نظرات ]
یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ ] [ نظرات ]

الو ... الو... سلام  

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟  

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  

 

پس چرا کسی جواب نمیده؟  

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.   

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...  

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .  

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟  

 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا  

 

باهام حرف بزنه گریه میکنما...  

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛  

 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟  

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.  

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...  

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.  

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...  

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...  

 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت


[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
آیکـُن های ِ دختره

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

[cb:blog_page_title]

[cb:blog_title]

[cb:blog_slogan]

[cb:post_body1][cb:post_body2]
[cb:post_continue_link]

+نوشته شده در [cb:post_create_date] ساعت[cb:post_create_time] توسط [cb:post_author_name] | [cb:post_comment_text] [cb:post_comment_count] |