تبلیغات
ستاره ها
ستاره ها
همیشه انطور باشیم ک هرگاه ب گذشته مینگریم افسوس نخوریم
قالب وبلاگ
سلام باز هم اومدم
اومدم تا یکی از خاطرات خنده دارم را براتون تعریف کنم

راستش حدود 5/4 یا 5 ساله بودم که عروسی پسر خاله ام بود و ما به خونه خاله ام رفتیم. خونه خاله ام پر از درخت 

بود ( یادش بخیر حالا تعداد زیادی از درخت ها را قطع کردند) ومن هم خیلی شیطون بودم هی توی درخت ها

وول می خوردم وبازی می کردم که ناگهان چشمم به یک کندوی بزرگ زنبور عسل افتاد ناگهان شیطنت من گل کرد

سریع دویدم و به پسرخالم  گفتم : وای وای من یک کندو عسل پیدا کردم بیا برویم کندو را بندازیم وعسل هاشو

بخوریم. ( راستش یاد کارتون ها افتاده بودم که وقتی کندو پیدا می کردند چوب دستشون می گرفتند وبه کندو می زدند
 آخرشم زنبورها کندو را رها می کردند واونها کلی عسل می خوردند )


خلاصه پسر خالم که سرش برای این کار ها درد می کرد اومد وبا من رفتیم جای کندو را نشانش دادم. چوب دست

گرفتیم وبا زدن اولین ضربه به کندو سیل عظیمی از زنبورها را دیدیم وای

خلاصه زنبورها ما دنبال کردند و ما با تمام توان دویدیم حالا که خیلی از کندو و زنبورها دور شدیم یک دفعه برادرم که

کمی دورتر از من بود داد زد  یک زنبور توی موهات است. من باور نکردم و براای این که بگویم الکی می گویی دستم را توی موهام کردم وناگهان زنبور دستم را نیش زد ( راست گفته بود). اون قدر گریه کردم.........

خاله ام بدو بدو اومد گفت چی شده !!! ؟؟؟؟

ماجرا را تعریف کردم . خاله ام با عصبانیت همرا به دلسوزی برای دستهایم گفت آخه به شما چه بگویم ، الان که هنوز

کندو پر عسل نشده تازشم کسی اینجور از کندو عسل در می آورد....!!!!

خلاصه بعد از کلی دوا درمون ( انگشتم را توی آبلیمو گذاشتم و نیش را در آوردند و...) شوهر خاله ام رسید وگفت تا تو

باشی که دیگه به کندوهای من دست نزنی...!!!

خلاصه میازار زنبور را ، که نیشش خطرناک است

امیدورام که از این خاطره خوشتون اومده باشه ، منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستم.

به امید این که هیچ وقت زنبور نیشتون نزنه.

یاحق
****
راستی یادم رفت بگویم این پرنده را اینجا گذاشته ام تا هر وقت اومدید وپیغام نگذاشتید به من خبر بدهد

[ یکشنبه 24 مهر 1390 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ ] [ ستاره ]

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !

مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

 

عجله
 

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

سنگی كه پرتاب شده باشد.

حرفی كه از دهان خارج شده باشد.

فرصتی كه از دست رفته باشد.

زمانی كه سپری شده باشد!

 

روزی كودكی در خیابان، مرد فقیری را دید كه از ظاهرش پیدا بود مدت هاست غذای آن چنانی نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقیر كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشید و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دوید. ناگهان به یاد آورد كه بلیت ندارد، از مسافرانی كه در حال سوار شدن بودند، بلیت خواست، اما آنها نیز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همین طور رفتن فقیر گوشه خیابان را دید.

بچه ها نظر یادتون نره بای


[ جمعه 15 مهر 1390 ] [ 12:17 ب.ظ ] [ ] [ ستاره ]
سلام به دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه و از این پستم خوشتون بیاد بچه ها نظر فراموش نشه ها

پارسال تو ی روز پنجشنبه ک طبق معمول دبیر دینیمون نیومده بود منم ک

مثل همیشه   داشتم با گوشی ترانه گوش میدادم ک معاونمون اومد تو

کلاس من حسابی ترسیده بودم ک بچه ها رفته باشن راپورت داده باشن

انداختمش بالای کولر کلاس ک همیشه جا موبایلی ما بود طوریم

انداختمش ک lsdگوشی خورد وخمیر شد خلاصه چپ چپ نگام کرد

وگفت شیطون بالای کولر چکار میکردی گفتم :سردم بود رفتم پرده کولرو

بزنم بالاو کلی وراچی تا بیخیال شد رضایت نامه های اردو رو بهم داد گفت

بده بچه ها ازش پرسیدم خانم باز میبرینمون  اردوگاه رجایی گفت نه قلعه

مدرسه گفتم نبرینمون بهتر گفت پس کجا بریم گفتم خارسونی خاییزیپلاژ

مارونی حایی گفت ببرموتون خاییز ک دخترا بادوس تاشون قرار بذارن من

بدو و دخترا بدورو این کوه ها با این پای دردم گفت تو فعلا اینا رو بده بعد

بیا پیش من کارت دادم تو دفتر کلی روضه خوندم اما بی فایده بود تا روز

بهدش ک رفتم مدرسه ک خانم ****** اومد رو کلای گفت ک ب جای

قلهه مدرسه میریم خاییز من ناراحت شدماخه شنیده بودم کنار رود خونه

میشینیم  و ی شنا رو افتادیم ساعت 11 بعد امتحان زبان  حرکت کردیم

توماشین  زدیم و رقصیدیم حتی معلم ورزشم پایه شده بود تا رسیدیم ی

عده ای ناهار خوردن و ب عده ای هم رفتن کوه پیمایی اون روز من دوس

دوران راهنماییم دیدم نادی نمکی  ک خیلی خوش حال شدم

چند موتور مرتب میومدن رد میشدن ****** ک از ماجرا خبر نداشت ترانه

گذاشتو میرقصید ک خانم ***** رسید و باهاش دعواکرد  چند پسر ک دوس دختراشون میگفتن مال اسلام ابادن جلو امام زاده وایسادن

خانم*******رفت گفت اقایون لطفا اینجا واینسین واسه ما مسولیت داره

گفت میخوام یخمک بخرم بعد ی ساعت نرفت و داشت چشم چرونی

میکرد من ک حسابی از لرها میترسم رفته م با دبیر ورزش کوه ک پام

توی ی سوراخ بزرگ گیر کرد و افتادم پایین فقط خدا بهم رحم کرد ک زنده

موندم وقتی برگشتیم معلمون ب اونا گفت اقا خریدتو ک کردی برو دیگ اما

اون گفت

نمیرم ب تو چه اونم خواس بترسونش دستش اورد بالا ک تهتید کنه پسره

ی سیلی خوابوند تو گوشمعلممون ووووووووووووووووووووااااااااااای ی ی

ی یی

دیگه دعوا شد سنگ میتداختن مسولای اموزش وپرورش باهاشون دس ب

یقه شدن و کتک کاری بود غوغا شده بود دخترا  هم جیغ میزدن  تا پلیس

اومد ک فرار کردن تو این بین گوسفنا اومدن رو وسایلمون تو اون بین

منم زیر پای خانم*****ترقه بمبی انداختم ک حسابی ترسیدٍ؛؛؛؛؛بعدش

مسابقه طناب کشی بود ک ما 2بار بردیم و 1بارم باختیم

یادش بخیر چه اردو خوبی بود

بچه ها نظر فراموش نشه

تا درود بدرود


[ سه شنبه 5 مهر 1390 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ ] [ ستاره ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
آیکـُن های ِ دختره

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ

[cb:blog_page_title]

[cb:blog_title]

[cb:blog_slogan]

[cb:post_body1][cb:post_body2]
[cb:post_continue_link]

+نوشته شده در [cb:post_create_date] ساعت[cb:post_create_time] توسط [cb:post_author_name] | [cb:post_comment_text] [cb:post_comment_count] |